دائما می گویم:
مادرم
هر که رفته است سفر برگشته
پدر دوست من? پدر همسایه? پدران دیگر
پس چرا او سفرش طولانی است؟
او کجا رفته مگر؟
او که هرگز دل بی مهر نداشت!
او که هر روز مرا می بوسید!
او که می گفت برایش به خدا? دوری از ما سخت است
پس چرا دیر نمود؟
آری من می دانم? که چرا غمگین است
علت تاخیرش? من فقط می دانم
آخر آن موقع ها?حرف قرآن و خدا و دین بود
کربلا بود و هزاران عاشق
همه ی مسئولین? چون رجایی و بهشتی بودند
حرف یک رنگی بود
ظاهر و باطن افراد با هم فرق نداشت
همه ی خواهرها? زیر چادر بودند
صحبت از تقوا بود
همه جا زیبا بود
خاک هم بوی شهادت می داد
جای رقص و آواز
همه جا صوت دعا می آمد
کوچه ها راست و مردم همه راست
همگی رو به خدا
همه خط ها روشن
خوب و خوانا بودند
حرف از ایمان بود
حرف از تقوا بود
اما امروز پدر? درد دل بسیار است
همه ی آنچه به من می گفتی
رنگ دیگر دارد
یا کمی کمرنگ است
من که می ترسم? تنها به خیابان بروم
مادرم می ترسد
او به من می گوید:در خیابان خطر است
بر سر بعضی ها? چادری پیدا نیست
مویشان بیرون است
همه عینک دارند
به نظر می آید? چشمشان معیوب است
راهشان پیدا نیست
خط کج گشته هنر
بی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند
کج روی محبوب است
در مجالس و سخنرانیها ?جای زیبای شهیدان خالیست? یا اگر هست از آن بوی ریا می آید
نام های شهدا? دگر از روی اماکن همه برمی دارند
از دل غم زده ی ما همگی بی خبرند
یا نه
بهتر گویم
بر سر اشک یتیمان شهید? جنگ شادی دارند
سرقت مال عمومی هنر است
حرف از آزادی است
حرف از رابطه با آمریکاست
علت غصه و اندوه تو بابا این است
آری من می دانم
پدرم من این بار
می نویسم که اگر بازگشتن برایت سخت است
ما بیاییم برت
تو فقط آدرست را بنویس? در کجا منزل توست
"نامه ی دختر شهید محمدناصر ناصری به پدرش"